تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : پنجشنبه 15 اسفند ماه سال 1387 در ساعت 15:46
نویسنده : مصطفی
عنوان : ؟


زمان ثبت : پنجشنبه 15 اسفند ماه سال 1387 در ساعت 15:35
نویسنده : مصطفی
عنوان : نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم جدایی سخته گل من

یه روز تو از اینجا میری میشکنه تنها دل من

نزاربهت عادت کنم جدایی سخته گل من

تو که نمیمونی پیشم داغتو رو دلم نزار

نزار بهت عادت کنم تا که جدایی سخت نشه

نهال عشق و بسوزون تا یه روزی درخت نشه

ما که بهم نمیرسیم حتی توی خواب و خیال

قسمت ما یکی نشد حتی توی فنجون فال

نمی شه این پله ها رو دو تا یکی کرد و رسید

دیوار سنگه بینمون نمی شه دیوار رو ندید

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم

نزار بهت عادت کنم



زمان ثبت : پنجشنبه 3 بهمن ماه سال 1387 در ساعت 12:05
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : تفاوت عشق و دوست داشتن ...

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد وهرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند وتا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد .

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز
نجابت
.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن
"نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرودو فهمیدن و اندیشیدن را از
زمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد
.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد
.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک
صداقت راستین و صمیمی،بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست
داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی
میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و
پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک
ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه
بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در
دوست ، که دوست را به دوست می برد
.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی
محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را
محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ،داشته باشند
.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:“هواداران
کویش را چو جان خویشتن دارند
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی
خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با
هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد .

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ; که از جنس
این عالم نیست.



زمان ثبت : دوشنبه 23 دی ماه سال 1387 در ساعت 18:15
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : هر کس

 

هر کس تو رو از من بگیره شب تب کنه و سحر بمیره



زمان ثبت : شنبه 27 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:19
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : اشعار کریستینا لوگن

1

موتور استارت
در زیر زمین.
آچار فرانسه
در جعبه ی ِ جواهرات.
حلقه ی ِ نظافت
دور گردنم.
پَنس ِ اسکناس
بر رگ شعر.
ضربه ی ِ مته
بر ناف درد.
اندوه
در سالن ترانه.
میخ
بر تابوت عروس.
کیلد ِ برق
توی ِ مغز.

 

2

کلوب خیاطی ِ شیطان
در تنهائی ِ تکه پاره شده
منقار تیز عروسان
گلها را زنده زنده می سوزاند
بر وردی ِ میز موعظه.
و بر رختخوابم برف می دوزند.
آنان مرا در پیراهن مادرم
می پیچند.
دختران گریه
مجرای اشک ندارند
برای اینگونه یأس و پریشانی.

 

3

آرامش ِ قبل از توفان بود.
اینرا مثل قایقی به یاد می آورم.
کاری از دستم بر نمی آید
آقای سخنگوی ِ دولت.
آقا و خانم ِ سخنگوی ِ دولت ، من می خواهم
شما مرا به دریاچه روسنباد ببرید
وعالیجنابش را در قایق ِ یدکی
جای دهید.
بدون جلیقه ی ِ نجات.
او آواز دان اندرشون را برای خواهرم
خواهد خواند.
و دانشگاه ِ سودر تورن
باید که اینرا بداند.

 

4

آسمان
مدال پرش ِ ارتفاع است
پشت ِ کرکره ها.
من ماکارونی می پزم
و به دوست ِ دریائی ام می اندیشم.
هر روز گردگیری می کنم
میدان نبرد ِ توی ِ سرم را
و خانه ی ِ غیر ِ قانونی ِ توی قلبم را.
روزگارم رؤیای مشاور املاکی نیست.
من زنی هستم بدون شهر آتش
و سقف ِ پروانه ای
و پیشوند خارجی.
چرا ؟
چرا فقط آپارتمان ها
افسون باستانی دارند.

 

5

اداره مسکن نیست.
اتحادیه ی ِ مستأجران نیست.
خانه ای در جهنم است.

اما من پنجره ام را رو به تنهائی می گشایم.
برحاشیه تنهائی می ایستم و ُ به تو می نگرم.
و تو در من مثل آتشی روی آبشار.

اینهمه جمعیت ِ شهرهای ِ گمشده
اینهمه همسایه های ِ با خاک یکی شده
و حالا این یکی که می درخشد چنین

من مستأجری
بدون ِ ورودی شخصی به تاریکی ها هستم.
من حکایتی
بی سوبژه ام.
بی حاشیه
باقی می مانم و ُ می زیم.
کسی بازم نمی کند
تا در صفحه ی ِ مورد ِ علاقه اش علامتی بگذارد.

من جلد کتابی هستم.

 

6

آدمها زندگی می کنند فقط
به اندازه ی ِ حسقدمی
تا گرداب .
همه ی ِ ما آدمها زندگی می کنیم فقط
به اندازه ی ِ فکرخیزشی
از کارلا وگنن.
و من به اندازه ی ِ بوسه - پرشی
تا مؤسسه ی ِ کفن و دفن فاصله دارم.
همراهم
کودکی ست که فریاد می کشد
از گوشه گوشه ی ِ زمین.



برگردان: رباب محب



زمان ثبت : شنبه 27 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:15
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : شناسنامه‌ی من که المثنی نیست

بی کس تر از من خودِ بی کسی‌ست

دلم خوش است      که نامم شوهرِ کسی‌ست

دلم خوش است شاعرم

            دوست دارم

    دنیا خانه‌ی من است…

چه ناخوشم!

بفرمای هیچ دری هرگز خوش آمد نگفت

                            به ورودم

تنها کسی که بیا اینجا تعارف کرد 

                            درِ زندان بود

        زندانی که در آن آزادم

                 حرفِ لختی بزنم با دیوار

دیواری      که از ترسم رفته سربالا

        آن بالا

             آموزگاری ست

            که وقعی نمی‌گذارد به هرچه می‌پرسم

درسم بهانه بود

به مدرسه درگوشه‌ی دلها می‌رفتم

دلی گرفتم

   که در بساط ندارد آهی

مستی اجاره می‌کند از بطری

دلش خوش است

          که از من خلاصی ندارد کسی

فقط خداحافظی‌ست       که تنها می‌کند شتاب!

دلش خوش است  علی تنهاست

چه ناخوش است

علی بسیار است!

بسیار کرد و به گوشَت نرفت زبانی که می‌ریختم!

هنوز طبقِ خودی و مثلِ مدام در اشتباهی

گناهی نکردی که در خورَش کنم بخشیدن

خفته روی تهمتن

سینه‌ی تو سنگِ قبری بود و اندامت جسد

سینمای وضعِ رسوایی که خود داری هنوز آیینه اکران می‌دهد

سعیِ خراب نکن

            که سرطانی از دلم راندی

دلت خوش است که آن را سوزاندی!؟

طرزِ لبانِ تو را باور نمی‌کنند

برای که داری رأی جمع می‌کنی؟

در دیوانگیِ من      شنای خیلی‌ها به ساحل رسید

به قایقِ در گِل نشسته هم بادبانِ بی‌پاره داد عصیانم

مگر طوفان        کمک به نوح نکرد!؟

باری

 بهمن زاده‌ای که داری پرتاب می‌کنی

 از کوه کم نمی‌کند

دریا زاده اشک نمی‌ماند

ایمن از سیلی که خواهد شد نخواهی ماند

خوابِ خراب نکن

        که هر چه گفتی لاف بود

        خمیازه وقتِ خواب بود

گوشی مهیّا کن

تا روبروی هوش بنشیند

آیینه‌ای که مرتّب کردی

         سخنرانی برای تو می‌دهد اکران

شیرین که شهد بر بناگوشِ خود نمی‌ریزد

عشقِ تو عاشق تر از تو به توست

اقرار کن

    فرهادِ بیخودی می‌شدم اگر

                   سابقه از پرویز کش نمی‌رفتم

گوشی خراب نکن! 

                      برنمی‌دارند!

شناسنامه‌ی من که المثنّی نیست

سراغم از آدم چنان می‌گیرند

که هرچه می‌پرسند       بیرونِ در است

دستی هرز کرده‌اند

           که کوبه بر درِ خانه‌ی دیگر می‌کوبد

پیدا نمی‌شود دیگر

پیدا نمی‌کند کسی در من

                 تا تو بیایی


علی عبدالرضایی



زمان ثبت : شنبه 27 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:11
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : سانسور

در قتل عامِ کلماتم
                        سرِ سطرِ آخر را زدند
و خون    مثلِ مرکب    به جانِ کاغذ افتاده‌ست
مرگ است           که روی صفحه دارد دراز می کشد
و زندگی         پنجره‌ی وامانده ای        که سنگ او را کشت
تفنگی تازه دنیا را هلاک کرده ست
و من          که مثلِ کالا به درهای این کوچه واردم
هنوز همان اتاق ِ کوچکم که از خانه کوچ کرد

در زندگیِ من که مثل خودکارم با سطرهای این صفحه مادرم
دست‌های گربه رقاصی می‌کند هنوز
                                          تا موش بدواند
                                          پیِ سوراخی که پُر کردند

دنبالِ درسی که در مدرسه کردم
دیگر برای سارای عاشقانه‌ام دارا نیستم
دارم       تکلیفِ تازه‌ام را انجام می‌دهم
شما خط بزنید
و در دختری که آخرِ این شعر زمین می‌خورد
                    خانه‌ای درست کنید
                    پُر از دری که زخمش باز شده باشد
و از لای اضلاعِ مرگ
           مثل اتاقی از این خانه رفته باشد که خوشبخت شد
دختری       که خواسته باشد خویشم کند  
          دانه بپاشد درصداش        پیشم کند
          و در خانقاهِ اندامش
               چرخ بزند   هی چرخ بزند چشمهام       دوباره درویشم کند
چقدر چشمها
این حفره های تو خالی
در بازیِ بین دو آدم هزار دستانند
           چقدر این سمتِ هستی که هستم آن سمتی ترم همه ایرانند
پدرد     مادرد       برادردم!
حال من از درد وخیم‌تر است
نوشتن از من عقیم‌تر است
و لندن          که آب و هوای مش کرده ای دارد هنوز
خواهرانه منتظر است
            مرگ روی بدنم دراز بکشد
                          که زندگی باز مرا بکشد

برای شاعری که صفِ کلماتش طویل شده       دلم می‌سوزد
برای گنجشکِ بی شاخه‌ای که جیک جیک‌هایش باد کرده‌ست در گلو
                                          برای استراحتِ کلاغی که سیم برق ندارد
                                          برای خودم
                   که مثل ِ برق رفته‌ام از خانه

آدمی بودم

حماقت کردم و شاعر شدم!



علی عبدالرضای



زمان ثبت : شنبه 27 مهر ماه سال 1387 در ساعت 14:59
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : افسردگی

من با سفر تا سرِ کوچه هم نرفته‌ام

هنوز زندانیِ همان اتاقم که دو سالی‌ست سالش را عوض کرده‌ام

تنهایی می‌کنم       ولی تنها نیستم

مادرم هنوز به خوابم می‌آید که خواب‌های مرا ببیند

و خانه‌ای که ولش کردم

هر وقت دلش می‌گیرد

سرِ مستأجرم خراب می‌شود که برگردم

گناهِ من جز من همه آدم بودند بود

جانم را به در برده‌ام

تا به مادرم پدرم دوستانم که آدمند       همه یکجا خیانت کنم

البته آدم آزار نیستم        فقط هستم

روز از پیِ روز از دست می‌دهم

دارم        دوباره آدم را تلف می‌کنم

نیازِ مبرم به یک شاعرِ کافی دارم

که به طرزِ فجیعی در خیالم آزادی کند

گرچه افسردگی با من دراز کشید و صورتم دراز شد

ولی درازم نکرده‌اند

هنوز علی عبدالرضایی‌تر از وقتی هستم که علی عبدالرضایی بودم

فقط نمی‌دانم از کجای نمی‌دانم آغاز و با یک نمی‌دانمِ بعدی آغاز و باز… بعد…

از کجا بدانم که بعدی کجاست؟

همیشه می‌خواستم اگر جایی هست کجا باشم        نشد!

دلفین‌های پیری که با ساحل لاس می‌زنند وقتِ مرگ گرفته‌اند که آدم‌های آخرِ عمری در پارک‌های تهِ دنیا با خیالِ راحت پارک کنند 

دریا هم که بی‌رحمیِ دلپذیری‌ست

فقط تخته پاره‌ها را به ساحل می‌دهد که به ساحل ندهد

همه درحال ِخودکشی‌های منحصر به خودی آرام آرام می‌کنند که من زندگی نکنم

چه کنم!

آموزگارِ بزرگ هم جز گفت و گُهی که با هم می‌کردیم نمی‌خورد

هنوز همان غلط املاییِ همین کودکِ درحالِ مشقم که بد تلفظ شد

پاکش نمی‌کنند و خطش نمی‌زنند که خط ندهم

اگر بخواهم مشهد با دو باسنِ زرینش رضا کنان می‌آید که با من کنار بیاید

اصفهان که زیباترین یهودیِ راه گم کرده‌ی من است

سوارِ زاینده رودش شده از من آب می‌خورد که سن را برای همیشه از رو ببرد

الکی حافظ حافظ می‌کنند برخی

شیراز هم که تاریک مویی لاغر مردنی ست

همیشه عاشقِ من بود

عاشقِ من است

مرا می‌خواهد

باور نمی‌کنید سری به اهواز بزنید

و ردِ گریه‌های مازندران را در آبادان بگیرید

که این سطرها را خالی کرد         خالی بست!

لب تر کردنی دارد این پیک کاکو!       نوشِ جان!

کیف دارد این لب‌هایی که می‌خوری

مواظب باش شکم در نیاوری

لای این کلمات   جآآآآن!       گم کرده ام

هرچه دنبالش می‌گردم

جان نمی‌گیرم

یکجا نمی‌میرم

حیف که در آب‌های خلیج فقط عرب‌ها آب تنی می‌کنند

و الا ّدریای خوشمّزه‌ی خزر اگر می‌توانست سوار طیاره شود

 قطعن وسطِ پاریس پیاده می‌شد که درهم شنا کُنان قورباغه برگردیم

دیشب

رودخانه‌ای آمده بود به اتاقم

با درختِ رنجوری بر کرانه‌هاش که می‌خواست سیب‌های درشتش را فقط من بچینم

اشتها نداشتم

چقدر حیف شد

عجب لنگرودِ تنهایی شده بود


علی عبدالرضایی



زمان ثبت : سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387 در ساعت 14:14
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟

چرا نظر نمیدین! ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟

(؟)+<؟> = ۱ ۲ ۳



زمان ثبت : سه شنبه 16 مهر ماه سال 1387 در ساعت 14:04
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : نیدونم چی بگم

نیدونم چی بگم

ولی اینو میگم که دوشتون دالم

همه اونایی که منو همراهی کردن تا به اینجا برسم



زمان ثبت : یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:15
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : امروز هم بگذشت

امروز هم بگذشت ،

فردا چه خواهد شد

آیا چنین تلخ و غم انگیز است ،

سرد است ، دلگیر است ،

از افسانه های درد لبریز است

یا قصه های دیگری دارد؟

آیا همین رویای ناپیداست ،

آیا همین امروز در فرداست ،

آیا همین تکرار ساعت هاست

یا لحظه های بهتری دارد؟

امروز هم بگذشت ،

فردا چه خواهد شد؟

در آرزوی مبهم فردا ،

امروز خود را برده ایم از یاد ،

در خویش  می سوزیم ،

با درد می سازیم

یا خویش را از خود کنیم آزاد ،

یا در سکوتی سر به سر فریاد ،

آهسته میگوییم

ای روزگاران هرچه بادا باد

این شیوه هم آشیانی نیست ،

این راه و رسم زندگانی نیست

فردا هم امروزیست ،

درگیر فردا ها ،

درگیر این آینده پیچیده مبهم ،

درگیر بازی کردن با صد کرور آدم

نقش من اینجا چیست؟

این گونه باید زیست؟

باید چو مرغی رام و دست آموز ،

با چند حرف مردم دیروز درباره فردا ،

فردای ناپیدا ،

امروز را از چشم خلق افکند؟

من خود اسیر هستی ام ،

با حکم بودن ،

بر قفس پابند ،

نگسسته ام از خویش این پیوند

گر شعر فردا می کنم آغاز ،

سرگرم میسازم درون را با کلامی چند

دیروز هم می گفتم از فردا ،

امروز آن فردای دیروز است

دیروز بهتر بود ،

دیروز غم هم شادی آور بود ،

مثل غم امروز ،

بر دوش آن بیچاره مادر بود

:مادر به من میگفت

آینده بر کام است ،

آینده ننگین نیست ،

آینده خوش کام است

امروز فردایی که می گفت او رسیده است

سرد و غمین و بی سرانجام و تکیده است

فردای ما هم می رسد ای مادر دلسوز ،

فرسوده تر ، تنها تر از دیروز

امروز هم بگذشت ، فردا چه خواهد شد؟

روحم دگر زین گفت و گو پژمرد ،

امروز را هم این فریب جاودان برد

:با خویش می گویم

در اوج باید بود ، در اوج باید مرد

 

 



زمان ثبت : یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:09
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : پائیز امسال

بادی می وزد که طعم پاییز به خود گرفته است
فقط مانده هجوم ابرهای گستاخی که
آسمان شهر را در بر بگیرند
و باران را به عدالت
تقسیم خاک تشنه و خسته کنند

پاییز امسال هم حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد
با این حال از منبر بلند باد
بالا که می‌رود
درخت‌ها چه زود به گریه می‌افتند


تابستان روزهایی بود که گذشت
و پاییز روزهایی است که می گذرد
درخت باغچه طعم خاک و خرمالو گرفته است
تابستان امسال زودتر گذشت
زودتر گذشت تا امسال هم
سهم پاییزمان را از طبیعت بگیریم
برگ های خزانی را که بر دیوار حیاط
و سنگ فرش خیابان می ریزند، ببینیم

حالا نه دلتنگ تابستانیم
نه دغدغه انشایی داریم
که قرار بود از تابستان گذشته بنویسیم
دیگر بچه های مدرسه نیستیم
که رخت نو کنیم
و هراس درس و مشق با خود داشته باشیم

فردا که باران ببارد
دلتنگی ابر هم از بین می رود
می ماند روزهایی که با چتر و بی چتر
عده ای با هم
و عده ای بی هم
از کنار هم و در کنار هم
از پیاده روهای خزان زده می گذرند

تنها نشان ما
خش خشی است
که از رد گام ها
بر برگ ها به گوش خواهد رسید

آشنا یا غریبه هم که باشیم، فرقی نمی کند
آن خش خش ساده
زیر قدم های عابران
سهم مشترک ما از لذت پاییز است
که ساده به دست می آید

ابر هم که باشد
ابرش دیوانه هم که باشد
باز ابر پاییز است
چه بهتر که زودتر بیاید
و بر شهر ببارد

دلم خوش بود به رسیدن دوباره ی پاییز
تا از قاب پنجره ی آشپزخانه ببیینم
برگ های صد رنگ و رقصان تکدرخت خرمالوی باغچه را
که هنوز تیغ تبر به تنش نخورده است

دلم خوش است به خیالاتم
و آرزوهائی که هنوز برآورده نشده است

ترانه های پاییزی را باز میخوانم
برای تو می نویسم
برای تو که پاییز را نیز دوست داشتی
و سردی اش را از خانه ات نمی راندی

هر سال با وزیدن باد وحشت زای پاییزی
فرو افتادن پیچک تنها بی گمان می گردد

" می نویسم با دل تنگ
روی گلبرگ شقایق
فصل دلتنگی پاییز
فصل غمگینی عاشق
من از تنهایی اشباعم ،
لبریزم
غروبی سرد و غمگینم ، پاییزم

دلم دل نیست ، دریا نیست ، مرداب است
که موجی هم سراغش را نمیگیرد
که نوری هم به رخسارش نمی تابد
نه شوق زیستن دارد ، نه می میرد "



زمان ثبت : یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:06
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : وصیت به خدا
سفارشی
برای عباس

jhrbww.jpg


زمان ثبت : یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:00
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : امام علی (ع)

 

 

اِلهى کَفى بى عِزّاً اَنْ اَکُونَ لَکَ عَبْداً

وَکَفى بى فَخْراً اَنْ تَکُونَ لى رَبّاً

اَنْتَ کَما اُحِبُّ فَاجْعَلْنى کَما تُحِبُّ .

 

خدایا این عزت مرا بس است که بنده تو باشم

و این افتخار برایم بس است که تو پروردگار منى

تو چنانى که من خواهم مرا همچنان کن که تو خواهى .

امام علی (ع)



زمان ثبت : یکشنبه 14 مهر ماه سال 1387 در ساعت 14:53
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : تقدیم به تمام دوستانم

If you should die
before me, ask if you
could bring a friend.

--  Stone Temple Pilots

اگر تو خواستی قبل از من بمیری

 بهم بگو که می خوای یه دوست رو هم همراه خودت ببری یا نه .



If you live to be a hundred,
I want to live to be
a hundred minus one day,
so I never have to live
without you.

--  Winnie the Pooh

اگر می خوای صد سال زندگی کنی

من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم

چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم.




True friendship is
like sound health;
the value of it is
seldom known
until it is lost.

--  Charles Caleb Colton

دوستی واقعی مثل سلامتی هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمی دونیم.



A real friend

is one who walks in
when the rest
of the world walks out.


یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد

که تموم دنیا از پیشت رفتن.



Don't

walk in front of me,
I may not follow.
Don't walk behind me,
I may not lead.
Walk beside me and
be my friend.
-- Albert Camus

جلوی من قدم بر ندار،

شاید نتونم دنبالت بیام.

پشت سرم راه نرو،

شاید نتونم رهرو خوبی باشم.



Friends are God's way of taking care of us

 

دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن.



Friendship is one mind

in two bodies.

--  Mencius


دوستی یعنی یک روح در دو بدن .



I'll lean on you and

you lean on me and
we'll be okay

--  Dave Matthews

من به تو تکیه می کنم و تو به من

و اونوقت همه چیزمون مرتبه.



If all my friends were

to jump off a bridge,
I wouldn't jump with them,
I'd be at the bottom to
catch them.

اگر تمام دوستام بخوان از یه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا.



Everyone hears

what you say.
Friends listen to
what you say.
Best friends
listen to what you don't
say.

هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه.

ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن.

اما بهترین دوستان

حرفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون.



My father always used

to say that when you die,
if you've got five real friends,
then you've had a great life.;

--  Lee Iacocca

پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن ،

اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ،

اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی.



Hold a true friend with both your hands.;

--  Nigerian Proverb


یک دوست واقعی رو دو دستی بچسب.



A friend is someone who knows

the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words.;

--  Unknown

یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه

و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی

اونا رو واسه ات بخونه.



Pass this on to all of your FRIENDS,even if it means

sending it to the person that sent it to you.
And if you receive this e-mail many times from
many different people, it only means that you have
many FRIENDS. And if you only get it but once, do not be
discouraged for you will know that you have
AT LEAST ONE GOOD FRIEND. 
 

این فایل رو واسه تموم دوستاتون  ارسال کنین

حتی اگر باید اون رو واسه دوستی بفرستین که فایل رو ازش دریافت کردین.

و اگه شما این ایمیل رو به تعداد زیاد و از آدمای متفاوت دریافت کردین

این یعنی اینکه شما دوستای فراوونی دارین.

و اگه فقط یه بار واسه تون ارسال شد

دلسرد نشین ، چون شما می دونین که حداقل یه دوست خوب دارین.





زمان ثبت : شنبه 13 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:59
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : برای اولین و آخرین عشق

برای اولین و آخرین عشقم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه . . . که دوباره چشم من تورو ببینه

تو



اینو به کی بگم که دیگه

نمی خوام شبامو به یاد تو بگذرونم

نمی خوام قلم به دست بگیرم و

از دوری تو آه و ناله کنم

می دونم که خیلی دوری تو ازم

دیدارامون ماه به ماهه

حالا هم شاید برسه سال به سال

 

نمی خوانم فکر کنم فراموش شدم

همون که به خودم بگم

شاید تو فکرمه

واسه زنده بودنم بسه

حالا همه فکرم شده

فقط ..

تو .. تو .. تو

 

با اینکه به خودم هزار بار گفتم

نه نه دیگه بهش فکر نکن

دیگه واسش گریه نکن

به انتظار نامه هاش نشین

ولی باز هم میبینم

روز و شبم شده

فکر کردن به تو

اشک ریختن واسه تو

و چشم انتظار نامه ی تو



زمان ثبت : شنبه 13 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:53
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : زندان جایی‌ست

زندان جایی‌ست++++پشت آن شیشه++++که این ورش++++-خاک گرفته سخت++++دستت نمی‌رسد لیس بزنی پاک شیشه شیشه++++صدای تو اینور نمی‌آید از آنور++++نمی‌شنوم که بمیرد از درد که صدایم نمی‌رسد++++ دوباره می‌بینم++++سرش را گرفته روی شانه‌هاش++++دستش از شانه‌هاش آویزان++++درد مثل مرگ یکبار می‌آید و تمام.
++++باز نگاه می‌کنم++++بنگ بنگ++++باید بکوبند به گونه‌هاش++++ بنگ بنگ++++ بنگ++ بنگ++++ اما سیاه می‌شود بی آنکه صدا بیاید از آنور، به اینور، از اینور، به آنور، ذوقمرگِ چشمهای خون‌گرفته‌اش می شوم که رنگ شقایق است قرمز. قرمز. اه اه اه این دل من بود؟ گند می‌زنم++++ دوست دارم دنیای سرخوشی‌هارا++++هارا++++خنده هاها خن هاها ده هاها ده خن - ده ها - ده - خن - ده - ها- هاها خن هاها++++
حالا مرا می‌زنند باز پشت شیشه که خاک گرفته سخت دستت نمی رسد لیس بزنی پاک شیشه را ببینی حالا مرا می‌زنند باز صدای تو اینور نمی آید از آنور بزن نمی‌شنوم که بمیرد از کر شدم نمی‌شنوم که بمیرد از کر شدم نمی‌شنوم ها؟ سرش را گرفته روی شانه هاش دستش از شانه هاش آویزان مثل مرگ یکبار می‌آید و تمام
تو به من از پشت شیشه من به تو از پشت
دست آن چیزی است که می شود کاسه کرد زیر خون پاشید روی دیوار بلند بلند
از گلوی خودم می‌آید خون از
از س زانوی خودم می‌آید خون از
از زر کمر خودم می آید خون باز
از پشت پای خودم می‌آید خون ببین ببین
از این جا می‌آید از اینجا خون خون ببین
اینها را بدهید دست خودم کنار دیوار بگذارم یکی یکی یکی یکی یکی بنگ بنگ

++++ این دیوار آن دیوار و آن دیوار و آن دیوار ++++ شیشه شیشه
تماشا کنند خون خون ببین ما داریم تماشاشا ببین ببین ذوقمرگ شدم دارن د نگاه می کنن د — به شما ببین به من ببین به من
یک
دو
سه
خلا +++++ ص +++++





—————————————————————————
من دیگر نمی‌زنم. بزنم نگاه کنم. به نظر تو تو اگر تا لب شیشه برویم بوسه ای بزنیم به آنسوی دیوار، خدا غنچه می‌شود؟
یا این که امروز آخر خط است– و بعد از امروز– من خدای گور خودم خواهم بود– فکر خوبی است؟ آیا دلم برای شما تنگ می‌شود؟
یکبار پیش از آن که مرا ببرند– دستهاتان را فرو کنید بگویید با خنده گریه شب بخیر و خوش خوش خون
اما چگونه بود که شب بی آنکه حتی یکبار به خاطرم خطور کند خاک شد به سرم
و رفت
و رفتم
و رفت
و رفتم تا انتهای صداهای هول و عشقم عشقم عشقم! طناب پاره شد سوزن دارید؟ گوش گوش گوش بده به این بده به این

دنیا همین شیشه‌ی ما نیست
جاهایی هست دیوارهایی هست دور تا دورش من نشسته‌ام بیا دورتادورم دیوارهایی هست از سنگ‌هایی هست دیوارهایی هست

فرق‌ام وا شد
زندان این‌جاست
توی کون من
تمام شد
گفتم
حالا شما بیاورید سر به زیر زیر و زر بزنی


.
ساقی قهرمان
گفتم تمام شد



زمان ثبت : شنبه 13 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:46
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : احمد ظاهر
اولین عشقم تو بودی، آخرین عشقم تو بودی
رفتی از من دل گرفتی، با گپ مردم نمودی
درد و اندوهم فزودی، در سکوت نیمه شب ها
با خودم تنها نشستم، نغمه مرگم سرودم
کاش هرگز من نبودم، کاش هرگز من نبودم
خود بگو با من چه هستی؟ سرکش و مغرور و مستی
عشق یعنی نیمه مردن، رشته ی هستی بریدن
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم
آه ای عشق باز کجایی؟ از جهان غصه هایی
با دل افسردۀ من، سالها شد آشنایی
کاش هرگز من نبودم ، کاش هرگز من نبودم


زمان ثبت : شنبه 13 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:45
نویسنده : مصطفی     موضوع : از بی موضوعی
عنوان : احمد ظاهر

افسوس که عشق پاک تو رنگ هوس گرفت
آتش بجان این قمر زود رس گرفت
دانی امید زندگیم بود عشق تو
رفتی و عشق آنچه به من داد، پس گرفت
تا کی خدا خدا کنم، این دل ز دست تو
شد نا امید و دامن آن داد رس گرفت



زمان ثبت : شنبه 13 مهر ماه سال 1387 در ساعت 15:42
نویسنده : مصطفی     موضوع : خبر  یا خبرکش...!
عنوان : دوست معمولی ، دوست واقعی

دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تورا ببیند.
دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.
دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.
دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.
دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟
یک دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.
دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکندو منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.
دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.

دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.